تبليغاتX
جهانِ من
 
و حالا ۳ - ۲ - ۱!

من رفتم اون‌جا!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 |
 
شمارش معکوس برای خداحافظی ابدی با بلاگ‌فا!


پانوشت: دنبال بهونه می‌گشتم!

نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389 |
پنجره‌ی دفتر کارم روبروی آشپزخانه‌ی یک خانه‌ی ۱۵-۱۰ ساله، با آجرهای قرمز است. زن‌ای که از اینجایی که من هستم و از پشت شیشه‌های هر دو پنجره می‌بینم‌اش، میان‌سال به‌نظر می‌رسد، هر از چند گاهی از پشت پنجره دیده می‌شود. موهای زیتونی کوتاهی دارد و عینک می‌زند. حرکات‌اش آرام است و چهره‌اش گویای حس یا هیجان خاصی نیست.
اتاق من پایین‌تر از آشپزخانه‌ی او ست و من، تنها زمانی می‌توانم او را ببینم که کنار پنجره باشد. نمی‌دانم او تا کجای اتاق مرا می‌بیند؛ چیزی که می‌دانم این است که برخلاف من ـ که گاهی مدت‌ها به آن آشپزخانه خیره می‌شوم و از روی حرکات سر و دست‌های آن زن، کارهایش را حدس می‌زنم ـ او انگار مرا نمی‌بیند. حواس‌اش سخت به کارش است. از ظواهر امر پیدا ست که غذایی درست می‌کند. حتما شوهر و فرزندانی دارد که سر ظهر که می‌شود، گشنه و تشنه برمی‌گردند از کار و مدرسه. ولی حالاها که کسی سر ظهر برنمی‌گردد خانه. حتما غذایی برای شام درست می‌کند. شام تنها فرصتی ست برای خانواده که دست‌پخت مادر را مزه مزه کنند. چه دوست دارم این تخیل را که مجبورم نمی‌کند فکر کنم زنی تنها ست که منتظر هیچ‌کس نیست و غذایی هم درست نمی‌کند. به آشپزخانه می‌آید تا چیزی برای خوردن دست و پا کند، اما دست‌اش به آشپزی نمی‌رود. عمری عادت داشته برای دیگران بپزد.
بدِ ماجرا اینجا ست که پنجره‌ی آشپزخانه پرده‌ی کرکره‌ای ضخیمی دارد و باید شانس بیاورم روزهایی که آن‌جا هستم، پرده را بالا بزند و فرصت تماشا و تخیل را از من نگیرد. و گرنه مجبور می‌شوم نبودش را با حدس در مورد این‌که الان کجا ست و چه می‌کند، پر کنم؛ حتما رفته کمی استراحت کند و دوباره برگردد. از صبح سرِ پا بوده و دیگر رمقی در زانوهایش نمانده. شاید گوشی تلفن را برداشته و شماره‌ی دوستی، فامیلی را گرفته و با او در حال خوش و بش است. شاید هم لم داده روبروی تلویزیون، یکی از این سریال‌های سر ظهر را تماشا می‌کند. حتما زود برمی‌گردد. کارهای مهمی در این آشپزخانه دارد و از آن مهم‌تر، ناظری که مشتاقانه منتظر است او را تخیل کند.
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389 |
در جمع، دخترانِ فمینیستِ زیادی بودند که تنها از صحبت با مردان لذت می‌بردند.

نوع جمله: خبری
زمان: ماضی گذشته‌ی ساده و استمراری
فاعل: دخترانِ فمینیست
افعال: بودند و لذت می‌بردند
نوع افعال: لازم

تجزیه‌ی بقیه‌ی بخش‌های جمله، مثلِ قید، متمم و... به دانشِ بیشتری نیاز دارد.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389 |
از اون‌جا که بیشتر جذب حواشی می‌شم تا اصل، تماشای بعضی از بازی‌های جام جهانی و دیدن بازیکن‌ها و تماشاگرانی که قبل از شروع مسابقه، دست‌شون رو روی قلب‌شون می‌ذارن، چشماشون رو می‌بندن و به‌نظر می‌رسه که از صمیم قلب دارن سرود ملی‌شون رو زمزمه می‌کنن، به یادم انداخت که ما (یا لااقل نسل ما) هیچ وقت فرصت همچین تجربه‌ای رو نداشتیم و فکر می‌کنم اگر هم می‌داشتیم، اتفاقی شبیه چیزی که توی بقیه‌ی مردم جهان می‌بینیم، نمی‌افتاد. نمی‌دونم چرا، ولی نمی‌افتاد دیگه!
بعضی تجربه‌ها توفیق می‌خواد یا یه جورایی جنبه! من که این یکی رو تو خودم سراغ ندارم!
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 |
هیچ کدام از مسافرهای امروز نفهمیدند در پیکان قراضه‌ی یک راننده‌ی دوست‌داشتنی نشسته‌اند که وقتی بچه‌های کوچک را در خیابان می‌بیند، ماشین را متوقف می‌کند و نگاه پدرانه‌ای به آن‌ها می‌اندازد و اگر دوقلو به‌نظر برسند، به مسافر کنار دست‌اش می‌گوید: «داداشی ان ها!» و لبخند می‌زند. وقتی هم همان مسافر، که بعدا معلوم می‌شود استاد دانشگاه است، شروع می‌کند به تعریف کردن ماجرای دو دانشجوی دخترش که دوقلو بودند و آن‌قدر شبیه بودند که تنها مادرشان می‌توانست آن‌ها را از هم تشخیص دهد، با توجه و علاقه گوش می‌دهد و می‌پرسد: «نمره‌هاشون با هم فرق داشت؟» و مسافر جواب می‌دهد: «فقط ۲۵ صدم؛ جوری که بقیه فکر می‌کردن از روی هم تقلب می‌کنن. یه بار هم سر امتحان از هم جداشون کردم، ولی باز هم تفاوت نمره‌هاشون همون ۲۵ صدم بود.» و هم‌چنان راننده با اشتیاق گوش می‌دهد و مسافر هم که حتما متوجه این اشتیاق شده، داستان را ادامه می‌دهد و از دردسرهای این شباهت، بعد از ازدواج یکی از خواهرها می‌گوید. به اینجای ماجرا که می‌رسد، هر دو (راننده و مسافر) لبخندی ناخواسته ضمیمه‌ی ماجرا می‌کنند که هیچ آزاردهنده نیست. راننده، زیرکانه، زن صندلی عقب را در آینه نگاه نمی‌کند و مسافر هم هیچ تلاشی نمی‌کند تا با صدای بلندتر، باقی ماجرا را مقابل چشمان آن زن ادامه دهد.
هیچ کدام از مسافرهای امروز نفهمیدند پیکان قراضه‌ی این راننده‌ی دوست‌داشتنی، چه همه داستان برای گفتن دارد! یعنی فرصت نشد تا بفهمند. همه چیز، خیلی آرام و در سکوت گذشت.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 |
این روزها یک غمی دارم مدام. یادآوری این که در چه اوضاع و احوالی زندگی می‌کنیم و در طول این یک‌سال چه اتفاقاتی افتاده، برایم شبیه یک وظیفه شده، یک وسواس. انگار وظیفه دارم حال خودم را در مواقع مناسب و به میزان کافی بگیرم. عذاب‌وجدان دارم. از این که سالم و سرحال دارم زندگی عادی‌ام را می‌کنم، شرمنده ام. اصرار دارم روزهای سالگرد را به خاطر داشته باشم، می‌ترسم از فراموشی، از عادی شدن. وضعیت جوجه‌ای را پیدا کرده‌ام که دنبال پیشی می‌گردد!

پانوشت:
سال قبل و سال‌های قبل‌تر از سال گذشته هم همیشه اتفاقاتی کم و بیش مشابه در جریان بوده، می‌دانم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 |
رفته بودم آزمون استخدامی آموزش و پرورش بدهم (لازم به توضیح نیست که می‌خواهم معلم شوم). خانمی ناظر جلسه‌ی امتحان بود. هر بار که از جواب به سوالات ناامید می‌شدم و نگاه‌اش می‌کردم تا گذشت زمان را کم‌تر حس کنم یا از خلال نگاه‌کردن به او جواب سوالی را پیدا کنم، می‌دیدم که یک‌جور خاصی آزمون‌دهندگان را برانداز می‌کند. انگار داشت ما را ارزیابی می‌کرد؛ با خودش فکر می‌کرد معلمی به کدام‌مان می‌آید. شاید خودش را جای شاگردان می‌گذاشت و انتخاب‌مان می‌کرد، یا جای شخصی که قرار است با ما مصاحبه کند. راستی شاگردان آینده‌ی ما اگر معلم‌شان را در این وضعیت ببینند، چه فکر می‌کنند؟ اگر ببینند خانم معلم‌شان افتاده روی میز، ته مدادش را می‌جود و از سر بیچارگی در و دیوار را نگاه می‌کند، بعدا سر کلاس، او را جدی می‌گیرند و به چشم معلم نگاه‌اش می‌کنند؟
وقتی عنوان‌ام «روان‌شناس» می‌شود هم همین مشکل را پیدا می‌کنم. روزهایی که بعد از مشاوره، خسته و کلافه سوار اتوبوس می‌شوم و روی صندلی لم می‌دهم و گاهی با دهان باز خواب‌ام می‌برد، به همین سوال‌ها فکر می‌کنم. اگر مراجعان‌ام مرا در این وضعیت ببینند، چه حالی می‌شوند؟ دیدن روان‌شناسی که خواب‌اش می‌آید، بدخلق می‌شود، غر می‌زند، حرص می‌خورد، پرخاش می‌کند،... چه اثری روی دیگران دارد؟

استادم گاهی می‌گفت: با این کفش‌های کتانی نرو توی اتاق مشاوره! روی قضاوت مراجعان‌ات تاثیر منفی می‌گذارد!
و من همچنان با کفش کتانی و کوله‌پشتی می‌روم سر کار و نمی‌دانم چرا اصرار دارم مرا «این‌جوری» جدی بگیرند!
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 |
 
خواستم بنویسم: این یک متن تراژیک است در نکوهش قتل
دیدم چیزی برای نوشتن ندارم، جز همین که گفتم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 |
زمان‌هایی که سعی دارم داستان‌‌های کودکی‌ام را مرور کنم، داستان پسری که رفت تا کار کند و پول در بیاورد ولی اول‌اش تنبلی کرد و پولی را که حاصل تلاش‌اش نبود به خانه آورد و پدر آن را در تنور انداخت و پسر تلاش زیادی برای درآوردن پول از آتش نکرد (فقط یه کم گریه کرد) و بعد متنبه شد و رفت و کلی کار کرد و پول‌اش را باز نزد پدر آورد و پدر این بار هم پول را در آتش تنور انداخت ولی پسر این‌بار دست‌اش را داخل تنور برد تا پول را درآورد و ما از این داستان باید نتیجه می‌گرفتیم که چیزی ارزش دارد که برای‌اش تلاشی کرده باشیم، را به یاد می‌آورم.
خوب که فکر می‌کنم می‌بینم فعل «به یاد آوردن» کافی نیست برای توصیف وضع من و این داستان. در واقع، من کنش فعالانه‌ای در قبال‌اش ندارم. «قدم زدن» توصیف بهتری ست: داستان است که روی مغز من قدم می‌زند.
نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 |